تبليغاتX
!...شلم شولواهای مخ من

به یاد:ایران شریفی،نخستین زنی که اعدام شد.و با مرگ خود،برابری زن و مرد را ثابت کرد.

خشم و خشونتی که هنگام کشتن دامنگیر کشنده میشود(خواه جانور باشد،خواه انسان)با عمل کشتن هماهنگی کامل دارد.آنچه در اعدام غیر طبیعی و غیر انسانی است،و سخت توی ذوق میزند،همان ناهماهنگی میان اصل عمل و تشریفات آن است،یعنی آراستن کاری غیر انسانی با انواع تظاهرات انسانی.

وقتی که میخواهیم کسی را بکشیم،بهتر است این کار را با سرعت و خشونت پایان دهیم.اما این که اعدام نیست.این کشتن است،کشتن صاف و ساده.و کشتن کار آدمکش هاست،نه کار ما.

ما مجری قانون و عدالتیم.ما با کسی دشمنی نداریم.صرفا برای صیانت اجتماع است که کسی را میکشیم.ما کسی را میکشیم که او را نمیشناسیم و کینه ایی از او در دل نداریم.تنها میخواهیم که او هرچه بهتر و راحت تر و انسانی تر بمیرد.

ما کاری غیر انسانی را به طرزی کاملا انسانی به سامان می رسانیم.راستی مضحک نیست؟کسی کسی را میکشد که او را بشناسد و از او خطری را احساس کند.حال آنکه داور و دژخیم کسی را میکشندکه هیچ نمی شناسندش و دشمنی ای با او ندارند و از جانب او خطری احساس نمیکنند.کسی چه می داند؟شاید هم احساس می کنند.شاید هم در دنیای آدم ها هم غریزه همان نقش مهمی را داراست که در دنیای جانوران دارد.

هنوز هم نفهمیدم که چرا وقتی که میخواهند محکومی را اعدام کنند،او را صبح زود،بهتر است بگویم نیمه شب،از خواب بیدار میکنند و نمیگذراند دست کم خواب سیری کند؟

برای سحر خیزی،که شاید یکی از دشوارترین کارهای دنیا باشد،زیاد تبلیغ کرده اند و آن را برای نیکبختی و کامروایی آینده فرد لازم دانسته اند.اما کسی که قرار است اعدام شود که دیگر نه نیکبختی ای دارد و نه آینده ایی.(!)پس چه لزومی دارد که کله سحر آن بیچاره را از خواب بیندازیم و زابرا کنیم و گیج و خواب آلوده به میدان اعدام ببریم.آن بیچاره می خواهد یکی از مهمترین کارهای زندگی اش را،به انجام برساند.پس بهتر نیست که بگذاریم با حواس جمع آن کار را بکند؟

گذشته از همه چیز ما خلاف سخن حکیمانه معروف««سحر خیز باش تا کامروا شوی»»را ثابت کرده ایم.بگذریم از این که اگر بزرگمهر حکیم بود،با آن جواب های صدتا یک قاز که همیشه در آستین داشت،فورا میگفت:‌‌‌«خب،دژخیم از محکوم سحر خیزتر و کامرواتر است.»»

*باز نفهمیده ام که چرا اینقدر با محکوم مهربانی میکنند و سعی دارند کاری کنند که او راحت باشد.(!)خیلی بهتر است که مانند گذشته محکوم را پیش از اعدام تازیانه بزنند،شکنجه کنند،آهن تفته به تنش بچسبانند،و حتی استخوانش را بشکنند.کسی که دارد درد میکشد،چنان سرگرم درد کشیدن است که دیگر به فکر مرگ نمی افتد.تازه به فکر مرگ هم که بیفتد،با خود میگوید:«زودتر بمیرم و از این درد لعنتی خلاص شوم.کی حوصله بیمارستان رفتن و شش ماه توی گچ خوابیدن را دارد!»

*چیز دیگری که از آن سر در نیاورده ام،غذا دادن به محکوم است.صبح به آن زودی چه کسی اشتها دارد غذا بخورد،آن هم با خبری که یک لحظه پیش شنیده است.باز ظهر بود،چیزی.یا دم غروب بود که آدم دلش گرفته است و بدش نمی آید گیلاسی هم بزند.اما تا به حال نشده به محکومی مشروب داده باشند.شاید چون بد آموزی دارد.عکس و تفصیلات محکوم را در روزنامه ها چاپ می زنند و هیچ خوب نیست عکس صحنه ایی را نشان دهد که محکوم جامش را بالا گرفته و دارد به«سلامتی»می گوید.

معمولا به یکی دو سیگار خشک و خالی قناعت میکنند.واین دیگر خیلی خنده دار است.مردم با کوچک ترین خبر ناراحت کننده ایی که می شنوند،سیگاری گوشه لب می گذارند.بچه هایی که دهانشان هنوز بوی شیر میدهد،در روز ته یک پاکت سیگار را بالا می آورند.آنوقت آدمی به این مهمی هم که یک یا چند تن را کشته و به اعدام محکوم شده،باید به سیگار قناعت کند.باز اگر تریاکی،حشیشی،مرفینی،هروئینی به او می دادند حرفی بود.اما سیگار جدا مضحک است،مضحک و توهین آمیز.

*سپس از محکوم میپرسند که آخرین آرزویش چیست.و پیش از اینکه بیچاره لب تر کند،پاسخ میدهند:«نمی شود.»(پس این چه پرسیدنی دارد؟)چون مسلم است که هر آدم عاقلی،بی درنگ میگوید:«آخرین آرزویم این است که ولم کنید بروم.»

اما اینجا دچار تناقضی منطقی می شویم.چون اگر آخرین آرزوی محکوم را برآورده کنند و او را نکشند که این دیگر آخرین آرزو نمی شود.اگر هم به حرفش اعتنا نکنند و او را بکشند،پس آخرین آرزویش را برآورده نکرده اند.این هم درست مثل قضیه مرغ و تخم مرغ است.

به آرزوهای کوچک تر محکوم هم توجه نمی شود.اگر محکومی بگوید:«آرزو دارم در این سفر هم مثل سفرهای دیگر،مادر زن عزیزم همراهی ام کند.»تصور می کنید آرزویش را برآورده می کنند؟ 

در هر حال،سر و ته آرزو به همان حاضر کردن غذاختم می شود.

این هم به گمان من بسیار غیر انسانی است.ممکن است محکوم در همه عمر آرزوی غذایی را داشته باشد و حالا که برایش حاظر میکنند،با آن حالی که دارد،حتما غذا به دهانش بدمزه می آید و آخرین دلخوشی اش هم از بین میرود و باید دلخور و پَکَر،طناب را به گردن بیندازد.

فرض کنید محکومی همیشه آرزو داشته خوراک مارچوبه بخورد.تا آن لحظه هم مارچوبه ندیده بوده و هیچ نمی دانسته چه رنگی است،چه شکلی دارد و چه مزه ایی می دهد.(شاید خیال میکرده مارچوبه چیزی است در ردیف زردچوبه.)اگر از چنین کسی بپرسند:«دوست داری چه بخوری؟»

حتما خواهد گفت:«خوراک مارچوبه.»حال ممکن است خوراک مارچوبه چیز بسیار مزخرف و بدمزه ایی باشد،یا به دهان او بد بیاید،در آن صورت در اوج سرخوردگی و نا امیدی-و اصطلاح فلسفی اش را بخواهیم بگوییم-در اوج پوچی،بی هیچ دلخوشی یا دلخوشکنکی،به استقبال مرگ خواهد رفت. 

*موضوع دیگری هم که از آن سر در نیاورده ام،مساله معاینه محکوم است به وسیله پزشک.خدا می داند هدف از این کار بیهوده چیست؟پزشک محکوم را معاینه میکند و میگوید که:«ضربان قلب عادی است.» یعنی محکوم نمی ترسد،شجاع است،روحیه اش قوی است.

یا می گوید:«ضربان قلب شدید است.»یعنی محکوم می ترسد،مضطرب است،روحیه اش خراب است و خود را باخته است.

نتیجه در هر حال یکی است:محکوم را می کشند.

به گمان من،وظیفه پزشک در پای چوبه دار این است که کاردی در دست،آماده بایستد.همین که محکوم را بالا کشیدند،پیش بجهد و با کارد طناب را پاره کند و محکوم را روی زمین بخواباند و تنفس مصنوعی بدهد.این به«سوگند بقراط»نزدیک تر است.

*اوج مسخرگی اعدام،زمانی است که محکوم وسیله ایی پیدا میکند و دست به خودکشی میزند،مثلا سم می خورد.بیا و ببین!دستگاهها به کار می افتند،پزشکان بسیج می شوند و بیمارستان ها وضع فوق العاده اعلام میکنند.همه از بالا تا پایین چنان هادو،وادو می کنند که گویی میخواهند عزیزترین کسان را از مرگ نجات دهند.لوله های کلفت را در حلق محکوم بیچاره می تپانند و سطل سطل پرمنگنات به خوردش می دهند و به استفراغش می اندازند تا سم از بدنش بیرون بیاید.

هر یک از این عذاب ها،به گمان من صدبار از مرگ بدتر است.و بدتر از همه،آن سیلی هایی که می زنند که بیمار خوابش نبرد و خواب به خواب نشود. 

*از کارهای مضحک دیگری که در مراسم اعدام می کنند،این است که چشم محکوم را میبندند.گویا میخواهند که او نبیند چه کسانی می کشندش،تا خدایی نا کرده،کینه ایی از آن ها به دل نگیرد و به اندیشه انتقام نیفتد.شاید هم این کار را می کنند تا محکوم ندادند چه لحظه ایی مرگش خواهد رسید.اما این دردی از محکوم دوا نمیکند،جز آنکه بر وحشت مرگ،شکنجه انتظار هم می افزاید.

کاش کسی پیشنهاد میکرد که به جای بستن چشم،دهان محکوم را ببندند.چون گاه محکومانی پیدا میشوند،که بویی از ادب نبرده اند و در دم آخر،به گفته شاعر،دست از جان میشویند و هر چه در دل دارند می گویند و جدی بودن و رسمیت مراسم را از بین می برند و این البته به هیچ وجه درست نیست.

*از همه که بگذریم نوبت کشیش یا قاضی عسکر،این نمایندگان عالم بالا میرسد.محکوم احساس میکند که در حق او ستم میکنند و کشیش یا قاضی عسکر حضور دارد،تا با وقار روحانی خود،بر این ستم صحه بگذارد و آن را مظهری از عدل الهی جلوه دهد.

*هر مقتولی میداند که قاتلش چه کسی است و این امیدواری یا دست کم دلخوشی را را دارد که انتقام او گرفته می شود و قاتلش به مجازات می رسد.

کسی که اعدام میشود، این دلخوشی کوچک را نیز ندارد.چرا که نمی داند از میان خیل انبوهی که او را گام به گام به سوی مرگ رانده اند،چه کسی را قاتل خود بداند.

هیچ یک خود را قاتل او نمی دانند و حتی خواهان مرگ او نیز نیستند.تنها وظیفه خود را انجام می دهند.در این دهلیز سرد و تیره و لغزنده،که به سیاهچال مرگ میرسد،هر کدام،فقط به خاطر انجام وظیفه،تیپایی به او می زنند.

*از هر نظر که نگاه کنید،اعدام کوچکترین سودی،نه به حال زندگان دارد، نه به حال مردگان.هیچ شنیده اید که قاتلی در کوران خشم کاردش را غلاف کند یا در اوج کینه و انتقام،هفت تیرش را دور بیندازد و بگوید:«هیچ یادم نبود.اگر تو را بکشم،مرا میگیرند و طبق ماده فلان و تبصره بهمان محاکمه و اعدام می کنند.پس بهتر است از کشتنت صرف نظر کنم.»

*در گذشته، گه گاه،کار نیکویی می کردند.و آن این که همه تشریفات اعدام را به جا می آوردند،سپس درآخرین لحظه به محکوم می گفتند که بخشوده شده است.

این تجربه،برای محکوم تجربه ایی هولناک است.اما دست کم در یک مورد نتیجه نیکویی داشته است و آن این که داستایوسکی را به جهان ادبیات بخشیده است.

اگر تجربه اعدام بتواند نویسنده و شاعر و هنرمند درست کند،من با آن صد در صد موافقم.اما تصور نمی کنم هیچ کس حاضر باشد به این بهای گزاف و از سر گذراندن این تجربه دوزخی،حتی داستایوسکی شود.

*نوسان میان امید و نا امیدی و پیوسته از این قطب به آن قطب رفتن هم زجر آور است.محکوم مدام نومید می شود،اما او را پیوسته،با امیدی بیهوده امیدوار می کنند.

در این سیر میان امید و نومیدی،همیشه کفه سنگین تر،از آن نومیدی است.حال آن که سربازی که به جنگ میرود،بیشتر امید دارد زنده بازگردد تا این که کشته شود.و تا آخرین لحظه امیدوار است و بی خبر از مرگی که هم اکنون دارد سر می رسد.

نا امیدی محکوم،اما،مطلق است و گریز نا پذیر،و امید او پوچ است و موهوم.

*آنچه در اعدام چندش آور است و تکان دهنده،همچنان که در روسپی-گری،همان غیر طبیعی بودن آن است.

شما اگر اتاقی انباشته از گاز کشنده ببینید و تنی چند در آن اتاق،بی درنگ در را می گشایید یا پنجره را می شکنید.اگر ببینید کسی دارد در آب خفه می شود،بی درنگ خود را به آب می افکنید تا او را نجات دهید،بی آن که بشناسیدش یا اندیشه کنید که آیا آن که دارد در چنگال مرگ دست و پا می زند،سزاوار مرگ است یا شایسته زندگی.وقتی که کسی را در خطر می بینید،اگر هم خود را به خطر نیفکنید،دست کم می کوشید به او مددی برسانید.

حال آن که در اعدام،شما ابتدا دست مرد محکوم را می بندید و آن گاه طناب را به گردنش می اندازید.او را محکم به صندلی می بندید،آن گاه شیر گاز را می گشایید یا کلید برق را می زنید.

این چنین دست و پا بسته رها کردن همنوع در چنگ مرگ،غیر طبیعی است.این چنین همدستی با مرگ،زشت است و پلید،و وجدان آدمی را می آزارد،اگر وجدان تخدیر نشده باشد.

این حالت ساختگی و غیر طبیعی،در شکنجه نیز وجود دارد.دوتن که بر سر یکدیگر می پرند،خشم و کینه ایی در دل دارند که کارشان را طبیعی جلوه می دهد.

اما دژخیم،در کمال خونسردی،به قربانی می گوید که مثلا:کفشش را بکند یا روی تخت دراز بکشد.(مانند پزشکی که به بیمار می گوید روی تخت دراز بکشد تا او را معاینه کند.)از آنجا که این حالت آرام و بی بهانه،سخت غیر طبیعی است و بی حس ترین وجدان ها را نیز می آزارد،دژخیم پی دستاویزی می گردد تا خود را خشمگین سازد.به قربانی اهانت می کند و او را دشنام می دهد.قربانی که پاسخ داد،دستاویز خشم و خروش پدید آمده است.

*تا کنون از هیچ چیز به اندازه مجازات اعدام،سوءاستفاده نشده است.هر حکومتی که خود را بر حق بداند،(و طبیعتا همه حکومتها خود را بر حق می دانند.)مخالفان و مزاحمان خود را به زندان می اندازنند و سمج ترها را اعدام می کند.پس از چندی،ورق برمی گردد و حکومت بر حق دیگری زمام کارها را به دست میگیرد و در زندان ها را می گشاید و زندانیان را آزاد می کند.چه بسا که زندانیان دیروز،زمامداران امروز باشند.

اما آن ها که اعدام شده اند،دیگر به زندگی بر نمیگردند.و همین،بهانه سوءاستفاده است،چرا که به نام«صیانت اجتماع»دست به انتقام جویی و کینه کشی می زنند،یعنی درست همان چیزی که عقیده دارند در مجازات اعدام وجود ندارد یا نباید وجود داشته باشد.

*و آخرین فاجعه،در این زنجیر فاجعه ها،این است که آخرین اختیار و آخرین آزادی محکوم را نیز از او می گیرند:آزادی انتخاب نوع مدرن.یکی مایل است در خواب بمیرد.دیگری از خفگی وحشت دارد و می خواهد که گلوله ها تنش را بشکافند.مرگ،مرگ است.هدف،مردن محکوم است.برای نمایندگان قانون چه تفاوتی میکند که محکوم چنین یا چنان بمیرد؟اما آن ها این آخرین خواهش او را نیز رد می کنند و دلش را می شکنند.رد میکنند نه با دشنام و خشونت،بلکه با نرمی و مهربانی،با رافت و عطوفت.

پزشک،که مانند مرد روحانی،مقام والای معنوی خود را زیر پا گذاشته و از آغاز تا پایان شریک جنایت شده است،می کوشد به محکوم توضیح دهد که مرگی که برای او انتخاب کرده اند،سریع و آسان و حتی«دلپذیر»است و او هیچ از آن نخواهد فهمید.گویی سخن از فهمیدن و نفهمیدن مرگ است.مگر پزشک نمیداند که همه هیاهوها و جنجال ها و سر به دیوار کوفتن های آدمی،از آغاز آفرینش تا به امروز،بر سر همین نفهمیدن معمای مرگ است،و این که،با وجود همه تعبیرها و تفسیرها،انسانی که به زندگی پا گذاشته و وجود و هستی یافته است،نمی داند که چرا ناگاه باید بیفتد و بمیرد،نیست شود.

*اعدام،ساده ترین و ارزانترین وسیله است برای اینکه اجتماع خود را از شر یکی از یاخته های سرطانی اش رها کند،حال آن که سرطان هنوز به جای خود باقی است.

*اعدام،پنبه ای است که جامعه در گوش می تپاند تا صدای سرزنش وجدان را نشنود.

*از همه چیز که بگذریم هر محکومی حق دارد،به عنوان سخن آخر،چنین بگوید:«زندگی،موهبتی است که به من ارزانی شده،و شما که آن را به من ارزانی نکرده اید،حق ندارید از من باز پسش بستانید.این موهبت نیز به من ارزانی شده که ندانم کی خواهم مرد.و شما حق ندارید آن را از من دریغ کنید.و با تشریفات«انسانی»تان،بدترین شکنجه های غیر انسانی را به من بدهید.اگر می خواهید مرا بکشید،اگر لازم میدانید که مرا بکشید،مرا،دست کم بی آن که خود بدانم،زمانی که انتظارش را ندارم،در بی خبری،در خواب،بکشید.میان همه کارهای غیر انسانی تان،این کار،از همه انسانی تر است.

پ ن:

۱-از کتاب راه رفتن روی ریل فریدون تنکابنی بود.این کتاب رو که الان فکر نکنم پیدا بشه از توی کمد کتابهای بابام پیدا کردم.(۴ یا ۵ سال پیش)

۲-قرار بود این پست رو توی شهریور بذارم ولی خب اون موقع خیلی کار داشتم و همونطور که میبینید خیلی طولانی بود تایپ کردنش و تازه خیلی سعی کردم خلاصه شده باشه.

۳-دلیل دیگه ایی هم که چرا توی تابستون نشد و شد الان این بود که،اون موقع توی ایران داشت فرت و فرت اعدام در ملا عام صورت میگرفت و یه جو خزی هم توی بلاگستان فارسی بود و همه داشتن درباره اعدام بحث میکردنو پست میدادن.بعد ممکن بود منم جزو جوگیر شدگان قلمداد بشم و خب من خیلی قبل تر از اون اعدام های در ملا عام تصمیم داشتم این نگاه جالب فریدون تنکابنی رو درباره اعدام توی بلاگم پست کنم.

۴-به جز قضیه تلخند و نگاه نو، جناب تنکابنی به اعدام(البته در بیشتر از ۳۰ سال پیش.)دلیل اصلی گذاشتن این پست هم نظر بودن من با یکی از تلخ ترین مواردی است که ایشون توی مقاله خودشون اوردن.که همیشه حال منو درباره اعدام میگرفت.از همون بچگی که حتی خفاش شب رو میخواستن اعدام کنن(با این که قبول دارم حقش بود اعدام بشه.)همونقدر هم که تلویزیون اون زمان نشون داد که دست خفاش شب رو از پشت بستن و خیلی ریلکس طناب دار رو انداختن گردنش و...

میدونید اینکه یه نفر رو در عین خونسردی میکشن و اونم هیچ راه فراری نداره خیلی دلخراش تره.حتی همونقدر تصویری که از اعدام صدام حسین توی تلویزیون ایران(یا بهتره بگم مقدمات اعدام-تا همونجایی که طناب دار رو به گردنش مینداختن و بعد تصویر قطع میشد.)دیدم دلم براش شکست.

۵-البته بنده مخالف اعدام برای هرکسی نیستم.ولی دل دیدنش رو هم ندارم.

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 21:35 توسط احسان |

سلام.در طول این یک سال بعد از پست همزادها در پستهای مختلف قول سری دوم همزادها رو به شیوه های گوناگون میدادم.و امروز یعنی جمعه ۸ مهر ۱۳۹۰-دوم ذیقعده ۱۴۳۲-Friday September/30/2011-روز بزرگداشت مولوی و همچنین روز جهانی ناشنوایان-روز بسته شدن سفارت جمهوری اسلامی ایران در برمه-و مهمتر از همه اینا سومین سالگرد وبلاگ شلم شولواهای مخ من!  به عهد خود وفا کرده و بلاگ را روشن کردم برای سری دوم همزادها!

«بازدید برای عموم آزاد است.»


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه هشتم مهر 1390ساعت 22:40 توسط احسان |

بعد از کار معدن بازیگری سخت ترین کار توی دنیاس.

من نمیدونم اون بی فکری که این جمله رو گفته کی بوده و بر چه پایه و اساسی این حرف رو زده!اصلا معیارش برای انتخاب سخت ترین مشاغل چی بوده...؟!

میگن فلان بازیگر سر صحنه فیلمبرداری سکته قلبی کرده و مرده،پس بازیگری شغل پر خطری!!میگن رابرت دنیرو برای فیلم گاو خشمگین ۴۰کیلو به وزنش اضافه کرده پس بازیگری خیلی مشقت داره،میگن مارلون براندو برای کسب تجربه بازی در نقش یک افلیج، سه هفته با مجروحان فلج شدهٔ جنگی در یک بیمارستان نظامی رو گذرانده بود.

اینکه اون بازیگر واقعا به خاطر سختی کار بازیگری سر صحنه فیلمبرداری جونشو از دست داده و یا بیماری قلبی ایشون یه چیز ارثی بوده...اینکه توی خود هالیوود چندتا بازیگر حاظرن کارهای رابرت دنیرو و براندو رو برای اینکه بهتر بتونن با نقش ارتباط برقرار کنن رو انجام بدن رو من نمیدونم ولی مطمئنم اگر تعدادشون زیاد بود الان توی کلی از سایت های معتبر و مجله های سینمایی کشور خودمون ۱۰۰بار ازشون نوشته شده بود.

یه آتشنشان هر لحظه ممکنه به فجیع ترین شکل ممکن از بین بره(اونم به خاطر نجات جون یه انسان)یه پلیس مبارزه با مواد مخدر که به عنوان پلیس مخفی به درون یک گروه جنایتکار نفوذ میکنه و ممکنه هر لحظه لو بره و بعد از کلی شکنجه کشته بشه.برای اون پلیس نفوذی کسی نیست که دیالوگ بنویسه،اگر یه اشتباه بکنه کارگردانی نیست که کات بگه و از اول...هر ثانیه زندگیش زیر شدیدترین فشارهای روحی میگذره،حتی خونواده اش ممکنه به خاطر کار اون آسیب ببینن-یه کسی که بمب خنثی میکنه هم فقط با یک اشتباه تیکه تیکه میشه و اونم تکراری براش وجود نداره.خیلی از کسانی که کارگر هستن واقعا لذتی از کارشون نمیبرن و همینطور از زندگیشون...اینقدر کسانی هستن که۳شیفته!هم کار میکنن،و توی روزهای تعطیل هم لذت چندانی از اون روز نمیبرن.(شاید تنها تفریحشون یه خواب راحت باشه)

توی ذات کار بازیگری چیزی به نام خطر وجود نداره.خطری هم اگر باشه بدلکارها به جون میخرن.ولی در بعضی از مشاغل خطر جزئی از کارشونه.

اینا رو گفتم چون هر دفعه یه بازیگر رو میبینم با گفتن جمله:بعد از کار معدن بازیگری سخت ترین کار توی دنیاس.و بعد هم کلی از سختیها و مشقت های شغلشون تعریف میکنن که توی خیلی از مشاغل دیگه هم وجود داره ولی من این قضیه رو هیچ جوره قبول ندارم.بعضی ها برای اینکه تیتر یک خبرگذاری ها بشن و یا اینکه خودشون رو خاص نشون بدن حرف یا مفت زیاد میزنن.اکثر بازیگرها هم نمیدونن این ادعا از کجا بوده ولی خوب از این حرف دارن سوءاستفاده میکنن تا کار خودشون رو از بقیه مشاغل مهمتر نشون بدن.در کل حتما بازیگری هم سختی های خاص خودش رو داره ولی مطمئنن بعد از کار معدن سخت ترین کار دنیا نیست.

پ ن:

۱-در مورد فوتبالیست ها و بازیگرها نکات مشترک زیادی وجود داره...

۲-حامد بهداد :من به عنوان یه آدم فرهنگی باید کمتر از یه ورزشکار پول بگیرم؟

آخه آدم فرهنگی!تو اگر خیلی به فرهنگ اهمیت میدادی که پول رو به عنوان میزان ارزش و اهمیت شغلت با یه ورزشکار قرار نمیدادی!البته پر واضح است که منظور حامد بهداد از ورزشکار فوتبالیست هاس نه شناگرها و پینگ پنگ بازها و...

آقای آدم فرهنگی!مگه ورزشکارها فقط فوتبالیست ها هستن؟تیم ملی کشتی فرنگی رفت اون همه مدال اورد حمید سوریان چشمش داغون شده بود ولی نصف یه فوتبالیست درجه۳ هم بهش پاداش ندادن!!!تیم ملی تکواندوی کشورمون هم رفت توی کره جنوبی(یعنی مَهد تکواندوی جهان)قهرمان جهان شد و برگشت حتی ازشون استقبال آنچنانی هم نکردن(فقط رئیس فدراسیون تکواندو و خانواده های خودشون اومده بودن!)و فکر هم نکنم پاداش زیادی هم بهشون بدن!این ورزشکارها افتخار آفرینی کردن برای ایران برعکس اکثر کارهای شما(سینمایی ها)که برای گرفتن یک جایزه بدترین تصاویر رو از ایران نشون میدید!اونا با غرور نام ایران رو بالا میبرن ولی شما با تحقیر کردن مردم سرزمینتون!

۳-آقای امین زندگانی که میگید:به ما بازیگرها خونه اجاره نمیدن...یه روز یکی از همکارها رفته بود برای اجاره خونه،وقتی صاحبخونه فهمید که این دوست ما بازیگره گفت:نه نمیشه و...

خب مگه مجبورین حتما از ونک به بالا خونه اجاره کنین؟بیاین یه کم پایین تر به جای اجاره میتونید خونه هم بخرین(به خدا!)حالا نمیگم بیاین خانی آباد ولی به جای ونک برین پونک یا نارمک!

۴-پرویز پرستویی توی یک برنامه زنده تلویزیونی بعد از فوت یکی از بازیگرها:گفته شده بازیگرها به خاطر سختی کارشون عمر کوتاه تری رو نسبت به بقیه مردم دارن!(گفته شده!!!حالا کی گفته...بر اساس چه آمار رسمی؟!)

۵-دیگه اینهمه نق و نوق چیه؟حالا که دارین به راحتی،پولهایی که از ذخایر ملی مون هست(نه کمپانی های سینمایی)رو میبلعید دیگه توی مصاحبه هاتون از مردم طلبکار نباشید؟

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم شهریور 1390ساعت 8:50 توسط احسان |

از وقتی که بلاگفا امکان رمزی کردن پستها رو به وبلاگ نویسها داد،خیلی از وبلاگ نویسها از این فرصت استفاده کردند تا به هر دلیلی بعضی از پستهاشون رو از دیدگان نامحرمان دور نگه دارند.

ولی بازم این رمزی کردن پستها نمیتونه ۱۰۰٪این اطمینان رو به وبلاگنویسها بده تا هرکسی از محتوای اون پست چیزی نفهمه.

۱-اگر کسی رمز رو نداشته باشه ولی کامنتهای همون پست رمزدار رو بخونه،شاید بتونه حدس بزنه که موضوع چی بوده.

۲-ممکنه کسی که رمز رو بهش دادین،به خاطر اینکه دله یکی که شما بهش رمز رو ندادین نشکنه بره رمز رو بهش بده.(که البته این احتمالش بیشتر بین وبلاگ نویسهای نوجوون و شُمبُسمُمبُسگُلیه)

البته یه راه حلی برای اولی هست.اونم اینه که یا کامنت خصوصی بذارید یا بدون اینکه خصوصی بذارید جوری کامنت بذارید که اصل ماجرا لو نره...برای دومی هم مُخبرالدوله نبودن طرف رو هم در نظر بگیرید.

+ نوشته شده در شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 4:20 توسط احسان |

                   ؟!!!Guess Whos Back!!!?  

·  南拳_互动百] 是南少林等拳种与湖南地方拳种相结合的产物,技术套路较多,遍布全省各

·  技术套路较多林等拳种与湖林等拳种与湖南南拳 是南少林南南拳 是南少林与湖与湖林等拳种与湖南南拳 是南少林南

· 与湖林等拳种与与湖林等拳种与湖南南拳 是南少林南与湖林等拳种与湖南南拳 是南少林  拳 是南少林南南拳 是南少林与湖与湖林等拳种与湖南南拳 是南少林   

   

*این چند وقت که نبودم،هم یه سری اتفاقات خوب برام افتاد و هم یه سری

اتفاقات خیلی بد.که این آخریا دیگه داشت شر میشد که با مدیریت و درایت اینجانب ختم

به خیر شد.*

پ ن:

۱-البته این اتفاق بد آخری تمام اون اتفاقهای خوب رو تحت تاثیر خودش قرار داد.

۲-کلا من استاد مدیریت بحرانم،اگر بحرانی براتون پیش اومد بیاید پیشه خودم.

+ نوشته شده در جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 19:32 توسط احسان |

خیلی باورش برام سخت بود،وقتی که تلویزیون رو روشن کردم و فهمیدم که ناصر حجازی فوت کرده.

هیچوقت ازش خوشم نمیومد...از غرورش،از بهونه هایی که بعد از ناکامی هاش در عرصه مربیگری برای رسانه ها و مردم میوورد.همه کس رو مقصر میدونست جز خودش!

نمیدونم چند سال پیش بود...ولی زمانی که استقلال به سایپا باخت باز هم بهونه اورد که بازیکنها با هم تبانی کردن تا منو خراب کنن و یا با اینکه میدونست پیراهن باشگاه استقلال برای آتیلا زیادی گشاده ولی اونو توی ترکیب تیم قرار میداد و در زمانهایی هم که از تیم استقلال دور بود و تیم احتیاج به آرامش داشت به اسم دلسوزی با مصاحبه هاش حسابی برای تیم حاشیه درست میکرد و...

ولی وقتی دیروز بدن بی جان ناصر حجازی رو روی تخت بیمارستان کسری دیدم...ناخودآگاه زدم زیر گریه،اشکهام بند نمیومد...شاید از دو آتیشه ترین طرفدارهای ناصر حجازی هم بیشتر گریه کردم...خودمم باورم نمیشد که یه زمانی برای حجازی گریه کنم!

+ نوشته شده در سه شنبه سوم خرداد 1390ساعت 20:40 توسط احسان |

من فیلم یکی از ما دو نفر رو ندیدم و نمیتونم نظری درمورد این فیلم بدم(البته به گفته شاهدان عینی فیلم بس مزخرفی بوده)ولی از گاردی که تهمینه میلانی از اول جلسه نقد فیلمش جلوی فراستی گرفته بود و با تیکه انداختن و خنده های عصبی!وسط حرفهای فراستی نمیذاشت هیچکدوم از جمله هایی که منتقد برنامه آغاز کرده،به سرانجامی برسن!پی به گفته شاهدان عینی بردم.(بیشتر برنامه نقد فراستی توسط میلانی بود تا نقد فیلم میلانی توسط فراستی!)

در جایی از برنامه مسعود فراستی از واژه شلخته استفاده کرد و به خاطر به کاربردن این واژه توسط فراستی میلانی بیشتر از۱۰ دقیقه از وقت برنامه رو برای نصیحت کردن فراستی در شیوه نقد کردنش گرفت.

واقعا اگر گفتن کلمه شلخته،توهین و بی ادبی به حساب میاد،گفتن:امکان نداره کسی توی ایران به دنیا اومده باشه و عقده ایی نباشه!توهین محسوب نمیشه؟!

پ ن:

۱-تهمینه میلانی قبلا هم در برنامه ســینما صدا جنبه نقدپذیریشو نشون داده بود.

۲-به نظرم فیلم((همیشه پای یک زن در میان است!))کمال تبریزی بیشتر مورد قبول فمینیستها قرار گرفته.

۳-هم اسم عزیزم حاج احسان رستگار هم نقدی زدن، بخونید و اینجا نظر بدید.

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 18:30 توسط احسان |

           NGoogleN

پ ن:

1-زین پس به جای اینترنت،بگویید فــ یــ لــ تــ رنــ تــ.

۲-دوسال پیش میخواستم یه مطلب درباره سایتهای رپ فارسی که نویسنده هاشون اطلاعاتشون در مورد هیپ هاپ در حد پلانگتون ۶ثانیه ایی هستش!(همین سایتهای بیا تو رپ و رپفا و...)بنویسم که یه جای مطلبمم برمیگشت به قضیه فری استایل هایی که توی سایتهاشون میذارن!چون فری استایل توی رپ بیشتر بداهه گویی هست!ولی این سایتها آهنگهایی که طرف دو سال پیش خونده رو توی مصاحبه ها ازش در خواست میکنن که فری استایلشو بره!!!یعنی آهنگی رو که از حفظه رو بداهه بخونه!!!(حالا این مطلبمم در مورد این سایتهای خز بسیار مفصله که جاش توی یه پست دیگه است!)خواستم به اینجا برسم که اون موقع همونطور که داشتم تایپ میکردم خودم یه فری استایل واقعی درباره وضعیت اینترنت توی ایران توی۳،۴دقیقه تایپ کردم که بگم آره دادا ما خودمون یه پا Puff Diddy تشریف داریم...دیدم جاش اینجاس بذارم فیض ببرین:

1-بازم میخوام بشم الکی کانکت...تا بشم عامل چندتا آپ و کامنت

2-بی هدف بچرخم توی دنیای مجازی...دانلود کنم آهنگ از سایتهای مجانی!!!

3-دیگه وبگردی هم حال نمیده تو نت...وقتی فیلـ/تر میشن همگی فرت و فرت

4-آره همه جا شده دیگه فیلـ/تر...تا چند وقت دیگه میریم توی فهرست شيندلر

5-یوتیوب،فیس بوکو تویتر...چند وقت دیگه هم حتما هست نوبت گوگل

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390ساعت 22:45 توسط احسان |

بازم سریالهای مناسبتی و دیدگاه بنده نسبت به اونا:

۱-از مزخرف ترین سریال عید امسال که توی بهترین زمان هم پخش میشد شروع میکنم،یعنی راه در رو.سعید آقاخانی سریال زن بابا رو پارسال برای همین شبکه۳ ساخته بود که سریال موفقی بود.برای شبکه تهران هم سریال عید امسال رو ساخته بود و تجربه کارهای روتین رو هم قبل از اینا کنار رضا عطاران توی ماه رمضان داشته.

سریال راه در رو پر از نقط ضعف بود که بزرگترین نقطه ضعف این سریال بداهه گویی های بیش از حد مرجانه گلچین و یوسف تیموری و مهران غفوریان بود.این بداهه گویی ها در بعضی از سکانس ها تا حدی پیش میرفت که انگار دیالوگی به بازیگرها داده نشده و فقط چند خطی از داستان رو کارگردان براشون تعریف کرده و بقیه کار رو گذاشته به عهده خود بازیگرها(کاری که توی سینما برای فیلم های سطحی کمدی مرسوم شده!)شوخی های تکراری و قابل پیش بینی،استفاده از۵ نابازیگر!که دیگه برای شخص خودم هیچ کدومشون بامزه نیستن،جدی نگرفتن مخاطب و...در مورد استفاده از نابازیگرها(کاری که  خانوم مرضیه برومند و آقای عطاران مد کردند و کار با نابازیگرها رو هم خوب بلدند)سعید آقاخانی واقعا گند زده بود.خانوم مرجانه گلچین هم که دیگه زیاده احساس بامزه بودن بهشون دست داده،(که بازی ایشون توی بزنگاه عطاران عالی بود)و مشخص بود که کارگردان هم ایشون رو آزاد گذاشته تا هر جا که دلشون خواست به صورت بداهه مثلا ما رو بخندونن و همینطور مهران غفوریان که دیگه اون ادا و اطفارهای بچه گونه اش خیلی تو ذوق میزد.در کل شوخی های تکراری و قابل پیش بینی و کارگردانی افتضاح سعید آقاخانی خیلی اعصاب خورد کن بود.موسیقی پایانی سریال که از گروه رستاک بود رو هم نفهمیدم چه ربطی به این کار داشت؟!شاید تنها نقطه قوت این سریال موسیقی محلی بود که گروه رستاک میخوندن!

۲-پایتخت نسبت به سریال قبلی سیروس مقدم بهتر بود.علت اصلی اونم هم بازی فوق العاده احمد مهران فر و محسن تنابنده و ریما رامین فر بود(زیاد از علیرضا خمسه خوشم نیومد)بقیه بازیگرها هم نسبتا خوب بودن البته در کنار داستان خوبی که محسن تنابنده نویسنده اش بود.تنها کاری از سیروس مقدم بود که من خوشم اومد.

۳-((موج و صخره))موج و صخره کاری که از شبکه ۵ پخش شد.کارگردان سریال مجید صالحی بود.من اصلا فکرش رو هم نمیکردم که به این خوبی از آب در بیاد.خب بیشتر ذهنیتم این بود که یه سریالی مثله ۳در۴باشه که عامل موفقتیش بیشتر علی صادقی و مهران رجبی(اونم بیشتر با بداهه گویی)بودن.ولی تمام شوخی ها شوخی های مجید صالحی بود.یعنی اینکه توی بازی تک تک بازیگرها من میتونستم مجید صالحی رو ببینم.سکانس به سکانس کار هم معلوم بود روش فکر شده و جزو معدود کارهایی هم بود که علی صادقی واسه خودش همینطوری بداهه گویی نمیکرد و تمام بازی ها کنترل شده بود.

الهام حمیدی و زیبا بروفه هم خیلی خوب بازی کردن.اگر این سریال رو دیده باشین میبینید که مجید صالحی چقدر خوب از نابازیگرها بازی گرفته و ازشون به صورت حساب شده استفاده کرده.

فقط پایان سریال گُنگ بود!نیما شاهرخ شاهی هم طبق معمول بد.

۴-جذاب ترین برنامه تلویزیونی عید نوروز هم کار ایرج طهماسب بود.یعنی کلاه قرمزی که با اضافه شدن چندتا عروسک با مزه دیگه خیلی منو شاد میکرد.محمد رضا هدایتی که جای پسر عمه زا صحبت میکرد و بهادر مالکی هم که جای فامیل دور صحبت میکرد کارشون عالی بود.ضمن تقدیر از حمید خان جبلیJ.

پ ن:

۱-سریال شبکه دو رو اصلا ندیدم.موج و صخره رو هم چون نصفه شبها تکرارش پخش میشد کامل دیدم.

۲-با اینکه سریال پایتخت رو هم کامل ندیدم و ۵،۶قسمتش رو فقط تماشا کردم،معلوم بود از سریال متهم گریخت رضا عطاران الگو برداری شده.

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 19:21 توسط احسان |

از زلزله ۹/۸ریشتری ژاپن که بگذریم...این که یه دفعه!!!کل کشورهای خاورمیانه قیام کردن+کشورهای شمال آفریقا و خیلی از کشورهای اروپایی هم که همش در حال اعتصاب هستن و تظاهرات های مردمی در انگلیس،فرانسه،ایتالیا...توی آمریکا هم تظاهرات که ازویسکانسین شروع شد و در اکثر شهرهای آمریکا،رو به گسترشه.احتمال حمله اسرائیل باز به جنوب لبنان و دخالت ایران(و این دفعه شاید خیلی از کشورهای عربی)و درگیری های همیشگی کره جنوبی و کره شمالی.(و احتمال وقوع جنگهای هسته ایی)با این اوضاع میشه پیشگویی های جناب نستراداموس رو مبنی بر پایان دنیا در سال۲۰۱۲درست تلقی کرد؟یعنی دیگه فصلهای آخر زندگیمونه؟ 

*خفن تر از همه اینا رسوایی اخلاقی برلوسکنی بوده که واقعا مو لای درزش نمیره!میگن با۴۵۶۷دختر رابطه داشته!*

بدون شرح:

 

**فصل آخر هم گذشت...**

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 17:46 توسط احسان |